محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
173
خلد برين ( فارسى )
نزديك آن دور كرد بيشهء نبرد رسيد به يك چوبه تير از شست پاك ، آن شير خشمناك را بر خاك هلاك انداخت . مقارن آن آوازه زه از گوشهء كمان و صداى تحسين از زمين و آسمان برخاست . و چون كمان دعوى آن قدر انداز آماج سرافرازى را چابكدستان آماجگاه قضا بر پيشطاق ايوان آسمان آويختند و شهريار دلير از شكار شير به پايهء سرير سلطنت مصير مراجعت فرمود اعلام ظفر فرجام به صوب يورش خوزستان پرچم جهانگشائى گشود . ذكر توجه خاقان بحر و بر به تسخير حويزه و دزفول و شوشتر و بيان سوانح آن سفر خير اثر بر روشنگران مرآت حقيقتنماى آگهى مسطور نيست كه قوم مشعشع ، طايفهاى از اعراب حويزهاند كه اعاذنا الله من شرور عقايدهم وكيل كارخانهء خدا را خدا مىدانند و شاهنشاه كشور امامت و ولايت را پادشاه لم يزل و لا يزال مىخوانند ، و چنان استماع افتاده كه بعد از مبادرت به عبادتى كه دارند حالتى به ايشان دست مىدهد كه در آن حالت هيچ حربهاى بر بدن آن جماعت كارگر نمى - افتد چنانچه به كرات مشاهده نمودهاند كه نوك شمشير را بر سينهء خود نهاده قبضهء آن را در زمين دفين مىسازند و به قوتى كه دارند خود را بر سر آن شمشير مىاندازند و تيزى آن شمشير بر بدن برهنهء ايشان تأثير نكرده به زور ايشان شمشير مىشكند يا چون كمان خم مىشود . و رأس و رئيس ايشان در آن زمان اكثر اوقات يكى از سادات عالى درجات آن ديار مىبوده و در آغاز طليعهء طلوع آفتاب سلطنت بىزوال ، سيد محسن نامى بر ايشان حاكم و صاحب فرمان بود . و در آن اوان كه دار السلام بغداد و ديار عراق عرب به حيطهء تسخير خاقان سكندر شان درآمد به مسامع جاه و جلال پيوست كه شعشعهء آفتاب دولت سيد محسن در نقاب احتجاب تراب پنهان و پرتو انوار ايالت طايفهء مشعشع از جبههء حال سيد فياض پسرش تابان